بی‌قرار

 

عمریست لحظه لحظه دلم بی قرار توست
چشمم به راه مانده و در انتـــظار توست
انــگار روح از بدنـــم پر کشیـده است
یک جسم بی تحرک و جانم کنـار توست
بی تــو دلــم شـبیه دل بی قــرار ها
دارم در انتـــظارت از او انتــــظارها
ما آن قبیــله ایم که محـروم مانده ایم
مــانند قصـــه پسر مهـــزیارهـــا
خورشیـــد آسمــان، ز پس ابر در بیا
دندان گذاشتیـــم به روی جگــر بیا
جاده به هر کجا که تویی پهن می کنیم
دلواپسیـــم تو را به خــدا زودتر بیا
من که مسافــر سفــر جمکرانییــم
اصلا فـدای بی کسیــه تو جوانییــم
گریه برای غربت چشـمت وظیفه است
دنبال اشکهـای امــــام زمانییـــم
ما را ببخـش از عشق تو دیوانه نیستیم
با ضائران چشم تو بیــگانه نیستیــم
از صبــح شنبه تا شب جمــعه بیا بیا
جمــعه برای آمــدنت خانـه نیستیم
ما مرده ایم در تنمـان جان درست کن
بی معجزه بیــا و مسلمـان درست کن
مــا پشت رد پای شمــا راه می رویم
از مـا عزیز فاطمه، سلمـان درست کن
چشمم به غیر گریه به کـاری نمی رسد
یاری سراغ بی کس و کــاری نمی رسد
تا قبله کنج خیمه صحـرا نشسته است
کعبـه به داد سجده گـذاری نمی رسد
ما را بــرای نوکرییــت انتخــاب کن
با رحمت سـراسـرییـت انتخــاب کن
زهرا مرا بـرای حسینش خــریده است
با حسن چشـم مـادرییت انتخـاب کن

مصطفی صابر خراسانی